عـــاشِقــانــه یِ آرام دو کــوهــنورد و فینگــــیلی

تا رسیدن به قله ، راهی نمانده

پاییز تمام نشده بود که به قله رسیدیم

در تابستان زندگیمان و در اوج خوشبختی خدا به ما معجزه ای داد

آخرین مطالب

نود و هشت

سلام 

نمیدونم چرا اصلا وقت نمیکنم بیام اینجا و‌بنویسم حتا تو سر رسید هم نمینویسم حتا تو کانالم زیاد نمینویسم

انقدر اتفاقا افتاااااااده

یکی یکی کوتاه میگم


پسرکم واکسن چهارماهگیشو زد و حسابی شیرین کاری میکنه برامون

گوشیمو ازم دزدیدن و دو هفته بعد خریدم

اسباب کشی کردم خونه جدید حدودا یک ماه و نیمه

و اینکه استراحت مطلق شدم فعلا خونه مامانم هستم بخاطر دردای استخونیم

اعصابمم راحت نیست اصلا

کلا حرفم نمیاد ولی خیلی حرف دارم


کانال پسرک هم یکم شخصیه برای همین اینجا نمیزارم

کامنت میدم بهتون

نود و هفت

سلام

خیلی خیلی دلم میخواد زود زود سرم خلوت بشه و بیام کلی تعریفی بنویسم،حتا تو سر رسیدمم وقت نمیکنم بنویسم دیگه عمق فاجعه رو درک کنین

ولی این روزای ما با صدای خنده های فینگیلی و دست و پا زدنش و نق زدنایی ک میگه بغلم کن و برق چشمای رنگیش میگذره...

پسرم کانال داره هرکسی دوست داشت میتونه بیاد کانالش

نود و شش

دلم برای مجردیام تنگ شده

برای ازاد بودنم

برای بی دغدغه بودنم


اما الان چی؟با یه دل شکسته و یه بچه دوماهه تو خونه مامانم دور از چشمش اشک میریزم،هرچند که تا دراز کشیدم روی تخت و چشمای پف کرده ام و دید حدس زد کل یکساعتی که تو راه خونش بودمو اشک ریختم ولی گفتم نه خوابم میاد فقط..الانم مثلا خوابم


دلم برای مجردیم تنگه خیلی ، 

نود و پنج

سلام به همه

ممنونم بخاطر تبریکاتون عزیزانم ببخشید کامنتارو میخوندم ولی با گوشی نمیشه هم خوب نوشت هم خوب جواب داد ایشالا وقتی رفتم خونم و اگه بچه داری فرصت بده تایید میکنم و جواب میدم

زایمان من سزارین بود و فینگیلی با وزن چهارکیلو متولد شد و چندساعت بعدش برای مراقبتای بیشتر بستری شد چون ریه هاش عفونی بود بخاطر قورت دادن مایع کیسه اب و من بدون فینگیلی اومدم خونه...

استرس بیمارستان موندن پسرم یک طرف

دردای وحشتناک خودم ، هیچکس مثل من بد زا نبود ، بدنم به داروی بیحسی خیلی واکنش نشون داده بود و من سر درد وحشتناک و لرزش بدن شدید داشتم، درد بخیه که عادی بود

تا ده روز با این دردا ساختم البته روز سوم زایمان رفتم بیمارستان و دوتا دگزا زدم تا بتونم زنده بمونم

فینگیلی هم بعد از پنج روز مرخص شد و اوردیمش ... روزا و شبای دردناک و سخت من گذشت تا اینکه کولیک و رفلاکس پسرم شروع شد و دکترش بهش دارو داد و البته پسرم اصلا سینه منو نخورد و این دومین ضربه ای بود که بعد از زایمان بهم وارد شد (، نمیخوام کسی تو مورد شیر خوردنش راهنماییم کنه من به اندازه کافی گریه هامو کردم وتلاشامو کردم شرمنده و مدیون خودم نیستم..)بعد از بهتر شدن دل درداش روزای لذت بردن از داشتن شروع شد که 

برگشتن عفونت ریه بدو تولدش سومین ضربه ای بود که منو از پا دراورد..یک هفته شبانه روز تو بیمارستان و دیدن سوراخ سوراخ شدن دستا و پاهاش کوچیکش برای وصل کردن سرم..زندگی کردنش تو محفظه شیشه ای و بدون لباس ..نمیدونم چجوری تا الان زنده ام..با دردای خودم ساختم بخیه هام از داخل امونمو بردید ولی حال پسرک خوب شد.. و بعد از یک هفته مرخص شد

حالا دست و دلم میلرزه .. با اینکه تو ایام عید هیچجا نرفتیم ولی کوهنورد تا دو سه ماه دیگه مهمونی رفتن و مهمون اومدن و رفتن به جاهای غیر ضروری رو قدغن کرده برامون، خودمم راغب نیستم که برم خودم هنوز خوب نشدم ...روحیه خیلی ضعیف و بدن ضعیفتر از روحیه اای دارم خودمو بارگوشت کبابی و قرصای مولتی ویتامین سرپا نگهداشتم که بتونم به پسرم برسم


برامون دعا کنید از این بحران دربیایم

نود و چهار

نود و سه

روزهای آخره که داری تو شکم من تکون میخوری و بازی میکنی..کی فکرشو میکرد من و کوهنورد به این زودی پدر و مادر بشیم..ولی وقتی دکترم گفت با سن و شرایط تیروییدت زیاد امیدوار نباش که بهه زودی بچه دار بشین..یه چیزی ته دلم میگفت زود زود میشه..و شد ، حالا کم مونده تا به دنیات بیارمت .. تو دل من صبور بودی ببخش که تا اول هشت ماهگی عمرت سرکار رفتم و خستت میکردم .. ولی این دوماه آخر خوووب پوست مامانتو کندی .. اشکال نداره همه میگن لحظه تولد خیلی شیرینه ،امیدوارم که اون لحظه رو ببینم و از استرس یا فشار بالا بیهوشم نکنن..

بابات از من بیشتر استرس داره اینو وقتی میفهمم که اسم بیمارستان میاد سریع میخواد بحثو عوض کنه .. بخاطر تصادف سنگینی که تو جوونیش داشته خیلی زیاد استرسی میشه بخاطر همیین منم اذیتش نمیکنم و ازش خیلی کم خواستم برای ازمایشا و سونوها و حتا وقتی خونریزی معده کردم زیاد تو محیط بیمارستان نباشه..

 پارسال ٢٥اسفند خواهرم زایمان کرد و اومدم همینجا نوشتم که نوه جدید به دنیا اومد و عیدمونو نورانی کرد، و حالا پسر خودم قراره عیدمونو نورانی کنه..

شاید این آخرین پست من تو سال ٩٦ باشه  اگه نیومدم و خبری ازم نشد منو دعا کنید...پسرکم دو هفته دیگه میاد منو خیلی دعا کنید..

کامنت هارو با گوشی سختمه جواب بدم ولی میخونمشون ممنونم که برام دعاهای قشنگ کردین ، همچنان برای آرامشم دعا کنید .

نود و دو

نود و یک

دیگه آخراشه ..

دیگه آخرامه ...

من یه مامان انسولینی هستم ، با درد های سیاتیکی ،با روحیه کم برای بچه داری...شایدم از اینکه دیگه شرکت نمیرم ناراضیم نمیدونم ..ولی اخرین باری که حالم تو شرکت بد شد و راهی اورژانس بیمارستان شدم برام تصمیم گرفتن دیگه شرکت نیام ..حوصلم سر نمیره تو خونه بنظرم خیلی خوب تحمل کردم که تا اخر هفت ماهگی رفتم سرکار و پر انرژی بودم ولی دوماه اخر سخته..خیلیییی سخته...

مخصوصا که قندم فوق العاده بالا بود تو ازمایشام و دکترم تشخیص انسولین داد وزن بچه نسبت به سنش بالاست و بهم گفته بود قندت بالاس و من از سه ماهگی رعایت شدید کردم ولی خب شد .. باید می شد انگار

دردای کمر و پاهام و گرفتگیه رگهای پشت پام که همیشگی شده ، گر گرفتگی و تو این زمستون بی نهایت عرق کردنم و نمیتونم خیلی برم حمام چرا ؟ چون قولنج میکنه بچم ...

آره میدونم آخراشه .. و من باید تحملمو ببرم بالا


اینا همش مشکلات هورمونی و جسمی میشه ... با روحیه و زندگی آشفته ام چه کنم؟؟

با قسط عقب افتاده و بابای بد دهن و بی ملاحظه اش چه کنم؟که حتا تعارف نمیزنه که من چندماهی قسطتتون رو پرداخت کنم تا خونتون اجاره بره

حالم خوب نیست

حال دلم خوب نیست

حال و احوالم خوب نیست 

نود

الان که این پست رو مینوسیم رو تخت این موقع روز دراز کشیدم و  مثلا دارم استراحت می کنم .. خب من دیگه شرکت نمیرم و روزهای قبل از زایمانم شروع شده ... همین الان دیدم خوابیده نمیشه تایپ کرد بلند شدم نشستم روی تخت .. چند روزی هست که دیگه شرکت نمیرم و به همه روزهای گذشته فکر میکنم .. اینکه همه ی حرکات و تغییرات پسر کوچولوم رو من تو شرکت متوجه شدم .. 


از اولین نبضی که زد که با ذوق رفتم پشت میز همکارم و گفتم دست بزن به شکمم و اون متوجه نشد که نبض میزنه فقط خودم میفهمیدم ..


یا اولین باری که محتویات معدم خالی شد تو سرویس بهداشتی و همکار آشپز بهم اب داد 


اولین باری که حرکتشو مثل حباب حس کردم و لبخند زدم.. پشت میزم بودم


اولین باری که سفتی بدنشو حس کردم و به اشپزمون گفتم یعنی الان این کجاشه؟ گفت احتمالا سرشه ..


اولین باری که شنا کردنشو حس کردمو قلقلکم میداد 


اولین ضربه هاش


اولین تکوناش و لگداش


من همه اولین دفعات رو تو اون شرکت تجربه کردم ..من وارد سی هفتگی شدم و خوشبینانه اس اگر فکر کنیم که دوماه دیگه میاد بغلم ..


و همچنان پسرک من ارومه و گاهی اوقات شیطون.. لگداش قویتر میشه و گاهی لگد نمیزنه جاش هم تنگ شده.. البته تو این هفت ماه دوبار راهی بیمارستان شدم ولی خب بازم خداروشکر میکنم که بارداری راحتی داشتم تا به الان .. همین چنتا مورد هم نبود که نمیشد !


احتمالا خونمونو عوض کنیم و بریم نزدیک مامانم ... خسته شدم از دوری و دست تنهایی .. پسرم واقعا نیاز به مامانی داریم و باید پیشمون باشه من حتا بلد نیستم پوشکتو عوض کنم ! هیچ کاری از بچه داری بلد نیستم ..


خلاصه اینکه من با اینکه الان شرکت نمیرم ولی سرگرمی های دیگه ای دارم مثل اسباب کشی :دی 


سیسمونی هم خریدم.. لباس و خورده ریز فعلا چوب نخریدم تا خونم مشخص بشم .. اگر اینجا بمونم جا ندارم که بخرم


دیگه حرفی نمونده .. شب و روزامون مثل شماها میگذره

هشتاد و نه

بیست و چهارم .. سالگرد ازدواج ما بود ٫ سرکار بودم پنجشنبه خواهرم بی مقدمه زنگ زد که پاشو بعد از شرکت بیا خونه ما .. گفتم نه خونه خیلی کار دارم حداقل ۲-۳ دور باید لباسشویی بزنم و کف خونه کثیفه کلی ظرف نشسته و اینا .. اگرم بخوام بیام باید برای همسر غذا بزارم ٫ و کلی نه و نمیشه اوردم و اخر سر این من بودم که سه و نیم عصر پنجشنبه داشتم تو تخت عزیزم قرمه سبزی میخوردم و همون جا ولو شدم .. اصلا نا نداشتم .. همیشه منتظر ۵ شنبه ظهرم که بخوابم .. 

همسر هم یکی دوبار گفت نمیری خونه خواهرت؟ گفتم نه میخوام خونه باشم .. خودمو کشیدم زیر پتو که دیدم صدای خش و خش میاد به کوهنورد گفتم میشه بزاری من خوابم ببره بعد سر و صدا کنی؟ 

سرمو بلند کردم و یه نیم نگاهیم بهش کردم ولی چون عینک نداشتم درست و حسابی ندیدمش .. 

اومد نشست روی تخت و من از پشت چشمای بسته حس کردم یه خبرایی هست .. چشمامو باز کردم و با یه کیک قلبی قرمز خوشرنگ مواجه شدم .. و گفت : عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک .. من یهو چشمام چهارتا شد از اینکه مطمعن بودم یادش نیست ! مثل بقیه مناسبتها .. و درجا نشستم روی تخت گفتم وااااااای مرسی عزیزم ... باورم نمیشه این خودتی؟ 

گفت تمام نقشه های منو با نرفتن به خونه خواهرت خراب کردی من و خواهرت کلی برنامه داشتیم .. گفتم خب سوپرایز همینه دیگه تو شرایط غیر متعارف باید باشه و بهرحال مرسی که یادت بود ... گفت ببریمش؟ گفتم عزیزم تو چشمای من خوابو میبینی؟ و درجا سرم افتاد رو بالش .. گفت پس شب میبریم گفتم اره .. هنوز ه اره رو نگفته بودم که خوابم برد ..

من ساعت ۴ خوابیدم .. و ساعت ۷ بیدار شدم دوش گرفتم و خونرو مرتب کردم و کارارو انجام دادم تا کوهنورد برگرده خونه .. لباسای خوشگل پوشیدیم و  کاشتن گوشی روی میز برای عکسای سه نفره  و یکم تزیینات جزیی میزمون اولین سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم .. خیلی ساده و مختصر ولی با کلی حس خوب .. 

دراز کشیده بودم روی مبل سه نفره بعد از خوردن کیک و فینگیلی حساااااااااااااابی غلت میزد جوریکه دیگه خندم میگرفت با هر تکونش .. اونم تو شکم من سالگرد گرفته بود.  :))